مدح و مرثیۀ حضرت اُمُّ البنین سلاماللهعلیها
میـان بـارش بـارانی از سـتاره رسـید اگرچه مثـنـوی؛ اما چهـارپـاره رسید چـهـار پــارۀ تـن، نـه چـهـارپـارۀ دل چـهـار مـاه شب بیکـسـی ولی کـامل چهـار ابـر به باران رسیـده در ساحل چهار رود به پـایـان رسـیده، دریـا دل چهار فـصل طلایی ولی مـیان خـزان چهار بغض غمانگیز و مادری نگران چهار مرتبه وقتی به غـم دچـار شوی برای دشـمن خود نیز گـریهدار شوی مدینه، حسرت دیریـنۀ دو چـشم ترش چهار قبر غریب است باز در نظرش چقدر خاطره ماندهست در مفـاتـیحش و دانهدانـۀ اشکی که بوده تـسبـیحـش نشـسته بود شب جمـعـهای کـنار بقیع کـمیل زمزمه میکـرد در جوار بقـیع غروب، لحظۀ تنهاییاش دوباره رسید غروبها دل او خونتر است از خورشید به غصههای جگـرسوز میزند پهـلو دوباره شعله کشیده است آب وقت وضو شروع میکـند او لیـلـة الـمـصائب را همینکه دست به پهلو نماز مغرب را چهار رکعت دلـواپسی پس از مغرب چهار نافله در بیکسی پس از مغرب در آسمان نگاهـش که بیسـتـاره شده چـهـار آیـنـه مـانـده، هـزار پـاره شده شکست آینـههـایش میان گرد و غـبار شلمچه، ترکش و خمپاره، کربلای چهار از آن زمان که پسرهای او شهید شدند یکی یکی همه مـوهای او سفـید شدند و همسری که به دل غصهای گذاشت، وَ رفت نماز صبح سر از سجده برنداشت، وَ رفت اگرچه بین غم و غصههای خود تنهاست ولی چهارم هر ماه روضهاش برپاست طراوتی که نرفتهست سالها از دست بهشت خانۀ او سـفـرۀ اباالفـضل است صدای گـریـه بلـند است بین مرثـیهها چه دلـنـواز شده یا حـسـین مـرثـیـهها نشـسـتـه گوشۀ ایـوان کـنار گـلـدانها برای بدرقه با اشک خود به مهمانها در التماس دعایش چه حرفها گفته است به لطف آن کمر خسته کفشها جفت است |